بسم ا… "به نام خالق رشد….
رشد پیری در موطن عمر…"
Rotting Christ – If It End tomorrow
این شعر احساس آدمی را به پیری به تصویر میکشد
شعر واقع گرا و عمیق است
ناله و گلایه نکرده بلکه که حقیقت را گفته...
نکات زیر از شعر استخراج شده:
1- برای آینده ارزشی قائل نیستم چون اون هم برای من ارزشی قائل نیست(نقشی در آینده خودم ندارم)
2-در جوانی تصوراتی از پیری داشتم اما الان میبینم خیلی سخت تر از اونیه که فکر میکردم !!
3- در نفسهای سرد آخرم دیدم با رفتن من چیزی عوض نمیشه و احساس تنهایی و پوچی کردم تنها کسی که به حرفم گوش میداد و احساس کردم وجو داره خدا بود....پس به درگاهش برات دعا کردم....
4- هر بذری که کاشته بودم میوه نداد و دیدم هیج دلبستگی تو دنیا پایدار نمیمونه و فهمیدم انسان همیشه نیاز به تحرک و زندگی داره اما پیری دست و پای آدم را میبنده.......!!
5- از دنیا دیگه چیزی واسه من نمونده شنیده ها برامون تکراری و بی اهمیته و تو زندگیمون تاثیر نداره گفتارمونم مال قدیمه و خریدار نداره...
6- تو این دنیایی که همه چیزش در حال تغییره اما من بی مصرف یک گوشه افتادم...این معنای مرگه(اون مرگی که باید ازش ترسید)این مرگی که انسانها تو دنیا بهش میرسن اما مرگی که خدا به انسان عطا میکنه یک هدیه است
شعری که با مضمون Rotting Christ –If It End tomorrowگفته شد:
زدیروزم تنم خسته است زفردا هم دلم سیر است (1)
نه من دلبستگی دارم نه دل در قفل و زنجیر است (4)
نه احساسم زآن،این بود نه امروزم دل انگیز است (2)
طلوع کرد و.....گذر کرده غروبش فوت انگیزه است
چو هنگامی که امیدت به تار و پود شطرنج است (4)
نمی دانی که اسب دهر نه قید داند نه در بند است (4)
همی تازد همی رقصد که سم هایش تنومند است (4)
اگر دیروز قسم خوردی نه کس داند نه کس بند است (4)
بر این دست بسی خسته قنوت اسم تو بند است (3)
و این عجز و تهی دستی از آن پیل تنومند است
همان دلبسته ی دنیا همانی که به مو بند است
نه چیز تازه میبیند نه چیز تازه ای مانده است (5)
نه چیز تازه ای گوید نه چیزی بر لبی بند است (5)
* * *
نهالی که به بر آمد به اکنون کنده ای پیر است (6)
نه او رفته،نه او ماند گمانم تا کنون مرده است (6)
"کنده ی پیر" محمدرضا 19/اسفند/85
با آرزوی بهترینها برای تک تکتون !
یا حق !